تبليغاتX
باران

باران

من روزی تمام روياهايم را دادم و به جايش چراغی گرفتم...بعد از آن، همه چشم شدم

تولدی دوباره بايد تا


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 11:23  توسط رحیم  | 

پایان کار وبلاگ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:53  توسط رحیم  | 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار باد برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست

به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:27  توسط رحیم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:18  توسط رحیم  | 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي
غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
منتظرتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 0:26  توسط رحیم  | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط رحیم  | 

 

گاهي كه دلم


به اندازهء تمام غروبها مي گيرد


چشمهايم را فراموش مي كنم

اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند

من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس


مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست

و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد

و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند

با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست

از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد

و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد

و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد

از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است

من هنوز ترا دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:9  توسط رحیم  | 

 

 

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

                             الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 23:20  توسط رحیم  | 

دوستی

دل من دیر زمانی‌ست که می‌پندارد:
دوستی نیز گلی‌ست؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد.
بی‌گمان سنگ‌دل است آن‌که روا می‌دارد
جان این ساقه‌ی نازک را
-دانسته –
بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه‌هایی‌ست که می‌افشانیم
برگ و باری‌ست که می‌رویانیم
آب و خورشید و نسیم‌ش« مهر» است
گر بدان گونه که بایست به بارآید؛
زندگی را به دل‌انگیز ترین چهره بیاراید.
آن‌چنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته‌ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته‌ست.
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر جام دل‌هامان را
مالامال از یاری، غم‌خواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:
- شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جان‌ت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه،
عطر افشان
گلباران باد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:52  توسط رحیم 

عشق معنی وجود است معنی یک واژه نیست

هر که این معنا نداند عاشق و دلداده نیست

هر که با لر یار گردد عشق لر در دل نهد

او چنان آمیخته گردد که زلر بیگانه نیست

در سرایی که همه از عشق لر دم می زنند

آن سرا جز خاک ایران و همین کاشانه نیست

عشق بی معناست اگر غیرت نباشد در کنار

غیرت لر در دل این خاک بی آوازه نیست

ترکها را عشق کو "قوم ترک این بشنوید

عشق از آن لر است و تحفه ای ترکانه نیست

حال گر یک ترک یا تاجیک از عشق بی خبر

عاشق یک دختر لر گرددآن ظلمانه نیست

در پی بحث و جواب عشق چون پرسان شذم

موبدی می گفت عشق جز در دل مستانه نیست

گفت انذر پاسخم یک لر جواب عشق را

هیچ عشقی جز شهادت در ره جانانه نیست

گفتم ای قوم عرب ای کرد و ای ترکان فارس

یا چو لر آدم شوید یا جایتان این خانه نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 4:59  توسط رحیم  | 

یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
      آری باید رفت
      و آری باید دل نداد
      و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده


      باید مسافر بود و سفر کرد
      و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
      داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

      آه از این قانون ..................آه از این داستان.


      هیچ کس نمی ماند
      هیچ کس نمی خواند
      و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد


      می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
      اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
      کاش تو هم بدانی و بخوانی
      کاش او هم ........

      باید نوشت
      باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد


      میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
      تو سفر کردی یا من جا ماندم
      تو تکرار کردی یا من .......


      ولی کاش !!

      ولی کاش آینه ای داشتی
      و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
      و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود
      ......
      کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....

      قانون ......
      من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
      نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من

      چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...


      بودن من درد نیست
      من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 7:37  توسط رحیم  | 

دانشگاه پیام نور دولت آباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 6:52  توسط رحیم  | 

....

دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:13  توسط رحیم  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 7:55  توسط رحیم  | 

ساکت نشسته ای
اندر این دالان تاریک پر وحشت
پر ز غوکان و سگان هار بی طاقت
می نگرند در تو با چشمان قرمز خونین
در میان گرگ های این جنگل بی انتها
چون بره ای تنها
زنده ای آیا هنوز؟ 

فریاد کن بغض در گلو شکسته ات را
فریاد کن زخم خونین بر دل نشسته ات را
ای دوست
فریاد کن

از شقایق های پر پر
از یاران بر خون غلطیده
از دلهای سرد از سنگ سخت تر
بگو
جانم به قربانت
بگو

همگان متظرند
فریاد کن
بشکن سکوت این شب تاریک را
بشکن صدای زوزه ی این ناکسان نا اهل را
از صدای ناله ی یارت
وز پیراهن در خون شسته ی بر سر دارت
بگو
جانم به قربانت
بگو ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 7:54  توسط رحیم  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 7:47  توسط رحیم  | 

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

درون آيينه ها در پي چه مي گردي

بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است

نگاه كن!

نگاه ها همه سنگ و قلبها همه سنگ

چه سنگ باراني

گيرم گريختي همه عمر

كجا پناه بري خانه خدا سنگ است

به گريه هاي غريبانه ام ببخشاييد

كه من كه سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تر كد

چه حاي دل كه در اين خانه سنگ مي تر كد

در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد

عجب نباشد اگر بغض سنگ مي تر كد

چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم

دلم از اين همه سنگ و درنگ مي تر كد

بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند

از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است

نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم

و نامي از ما به روي سنگ مي ماند

درون آيينه ها در پي چه مي گردي!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:38  توسط رحیم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:3  توسط رحیم  | 


                  BOM FDS!____________BOM FDS!!
______OM FDS!!!BOM _______BOM FDS!!!BOM FD
____BOM FDS!!!BOM FDS!!___BOM FDS!!!BOM FDS!!
___BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BO_______BOM
__BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BO_________BOM
_BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FD_______BOM
ـــ
_BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!______B
BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM __BOM.

BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS_B
BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!

_BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS
__BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM F
____BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BO
______BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS
_________BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM FDS!!!B
____________BOM FDS!!!BOM FDS!!!BOM F
______________BOM FDS!!!BOM FDS!!!
_________________BOM FDS!!!BOM
___________________BOM FDS!!
_____________________BOM FD
______________________BOM
_______________________B

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:44  توسط رحیم  | 

و نترسیم از مرگ:

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید

مرگ در حنجره‌ی سرخ گلو میخواند

مرگ گاه در سایه نشسته‌است به ما مینگرد

و همه میدانیم؛ریه های لذّت پر اکسیژن مرگ است

پرده را برداریم...

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

بگذاریم غریزه پی بازی برود..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 8:31  توسط رحیم  | 

خدایــا عمـر مـن را بـر سـر آور

مـرا بـر زنــده ماندن رغبتی نیست

به جز دردو تمنا و غم و فقر

برای ما گدایان سیرتی نیست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:36  توسط رحیم  | 

سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت

و نخواهم دانست کجايي .....

اما

سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو

تو را در خواهد يافت

و در بر خواهد گرفت

و احساس خواهي کرد

اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر

و نخواهي دانست

كه چرا......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:35  توسط رحیم  | 

زخم اين دلتنگم را هيچ کس مرهم نبود آخرين نور اميدم

نور چشمان تو بود

روزها و شبها قصه بود و نبود خاطرم هر جاي قصه با تو

بود

رفتي و اين رسم دلداري نبود آخر قصه نمي دانم دلت پيش

که بود

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها کنيم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:34  توسط رحیم  | 

يک بار به مترسکی گفتم :

لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای؟

گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است و من از آن خسته نمی شوم

دمی انديشيدم و گفتم:

درست است چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام

گفت فقط کسانی که بدنشان از کاه پوشيده شده باشد اين لذت را می شناسند

آنگاه من از پيش روی او رفتم و ندانستم منظورش ستايش من بود يا خار کردن من

يک سالی گذشت و مترسک فيسلوف شد

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم

ديدم دو کلاغ دارند زير کلاه او لانه می سازند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:33  توسط رحیم  | 

In summer you be frind

 

In autumn you loved

 

And in winter you die

 

When the spring come

 

He forget you for ever

 

And don’t never khown

 

The reson s your die was his love...

 

در تابستان دوست میشوید

در پاییز دلباخته

و در زمستان خواهی مُرد

با آمدن بهار

او تو را بر خاک فراموشی خواهد سپرد

و هرگز نخواهد دانست

...که تو از عشق او مُردی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 22:32  توسط رحیم  | 

 

 

دانه های برگزيده ، عاشقانه فنای خاک می شوند

و برکت می دهند

بديهی است نه خاک بر دانه ها و دانه ها بر خاک منتی دارد

بلکه هر دو می روند تا عظمت هستی را تجلی بخشند

آن دانه ای که در دل خاک مردنی شد

روزی بر اوج شاخه نشست و خوردنی شد

و بدان روزی ميوه ها فاش خواهند کرد

هسته ای را که در دل زمين مدفونش کرده ای...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 3:41  توسط رحیم  |