من روزی تمام روياهايم را دادم و به جايش چراغی گرفتم...بعد از آن، همه چشم شدم


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
من هنوز ترا دارم
در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:
الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.
عشق معنی وجود است معنی یک واژه نیست
هر که این معنا نداند عاشق و دلداده نیست
هر که با لر یار گردد عشق لر در دل نهد
او چنان آمیخته گردد که زلر بیگانه نیست
در سرایی که همه از عشق لر دم می زنند
آن سرا جز خاک ایران و همین کاشانه نیست
عشق بی معناست اگر غیرت نباشد در کنار
غیرت لر در دل این خاک بی آوازه نیست
ترکها را عشق کو "قوم ترک این بشنوید
عشق از آن لر است و تحفه ای ترکانه نیست
حال گر یک ترک یا تاجیک از عشق بی خبر
عاشق یک دختر لر گرددآن ظلمانه نیست
در پی بحث و جواب عشق چون پرسان شذم
موبدی می گفت عشق جز در دل مستانه نیست
گفت انذر پاسخم یک لر جواب عشق را
هیچ عشقی جز شهادت در ره جانانه نیست
گفتم ای قوم عرب ای کرد و ای ترکان فارس
یا چو لر آدم شوید یا جایتان این خانه نیست
یکنفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده
باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است را دوره کرد ، آموخت و یاد داد
آه از این قانون ..................آه از این داستان.
هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد
می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........
باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد
میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
تو تکرار کردی یا من .......
ولی کاش !!
ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو نزدیک تر شود
......
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد....
قانون ......
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من
چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن...
بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم........
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق،
...ساکت نشسته ای
اندر این دالان تاریک پر وحشت
پر ز غوکان و سگان هار بی طاقت
می نگرند در تو با چشمان قرمز خونین
در میان گرگ های این جنگل بی انتها
چون بره ای تنها
زنده ای آیا هنوز؟
فریاد کن بغض در گلو شکسته ات را
فریاد کن زخم خونین بر دل نشسته ات را
ای دوست
فریاد کن
از شقایق های پر پر
از یاران بر خون غلطیده
از دلهای سرد از سنگ سخت تر
بگو
جانم به قربانت
بگو
همگان متظرند
فریاد کن
بشکن سکوت این شب تاریک را
بشکن صدای زوزه ی این ناکسان نا اهل را
از صدای ناله ی یارت
وز پیراهن در خون شسته ی بر سر دارت
بگو
جانم به قربانت
بگو ...
بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است
نگاه كن!
نگاه ها همه سنگ و قلبها همه سنگ
چه سنگ باراني
گيرم گريختي همه عمر
كجا پناه بري خانه خدا سنگ است
به گريه هاي غريبانه ام ببخشاييد
كه من كه سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلي كه مي شود از غصه تنگ مي تر كد
چه حاي دل كه در اين خانه سنگ مي تر كد
در آن مقام كه خون از گلوي ناي چكد
عجب نباشد اگر بغض سنگ مي تر كد
چنان درنگ به ما چيره شد كه سنگ شديم
دلم از اين همه سنگ و درنگ مي تر كد
بيا ز سنگ بپرسيم كه از حكايت فرجام ما چه مي داند
از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است
نه بي گمان همه در زير سنگ مي پوسيم
و نامي از ما به روي سنگ مي ماند
درون آيينه ها در پي چه مي گردي!!!

و نترسیم از مرگ
:مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید
مرگ در حنجرهی سرخ گلو میخواند
مرگ گاه در سایه نشستهاست به ما مینگرد
و همه میدانیم؛ریه های لذّت پر اکسیژن مرگ است
پرده را برداریم
...بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم غریزه پی بازی برود

خدایــا عمـر مـن را بـر سـر آور
مـرا بـر زنــده ماندن رغبتی نیست
به جز دردو تمنا و غم و فقر
برای ما گدایان سیرتی نیست

سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت
و نخواهم دانست کجايي
.....اما
سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو
تو را در خواهد يافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهي کرد
اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر
و نخواهي دانست
كه چرا
......زخم اين دلتنگم را هيچ کس مرهم نبود آخرين نور اميدم
نور چشمان تو بود
روزها و شبها قصه بود و نبود خاطرم هر جاي قصه با تو
بود
رفتي و اين رسم دلداري نبود آخر قصه نمي دانم دلت پيش
که بود
اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها کنيم
يک بار به مترسکی گفتم
:لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای؟
گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است و من از آن خسته نمی شوم
دمی انديشيدم و گفتم
درست است چون که من هم مزه اين لذت را چشيده ام
گفت فقط کسانی که بدنشان از کاه پوشيده شده باشد اين لذت را می شناسند
آنگاه من از پيش روی او رفتم و ندانستم منظورش ستايش من بود يا خار کردن من
يک سالی گذشت و مترسک فيسلوف شد
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم
ديدم دو کلاغ دارند زير کلاه او لانه می سازند
.
In summer you be frind
In autumn you loved
And in winter you die
When the spring come
He forget you for ever
And don’t never khown
The reson s your die was his love...
در تابستان دوست میشوید
در پاییز دلباخته
و در زمستان خواهی مُرد
با آمدن بهار
او تو را بر خاک فراموشی خواهد سپرد
و هرگز نخواهد دانست
...
که تو از عشق او مُردی
دانه های برگزيده ، عاشقانه فنای خاک می شوند
و برکت می دهند
بديهی است نه خاک بر دانه ها و دانه ها بر خاک منتی دارد
بلکه هر دو می روند تا عظمت هستی را تجلی بخشند
آن دانه ای که در دل خاک مردنی شد
روزی بر اوج شاخه نشست و خوردنی شد
و بدان روزی ميوه ها فاش خواهند کرد
هسته ای را که در دل زمين مدفونش کرده ای
...